تبليغاتX
آب و رنگِ زندگی

آب و رنگِ زندگی

تو همچون صبحی و من شمع خلوت سحرم                    تبسمی کن و جان بین که چون همی سپرم

بر آستان مرادت گشاده ام در چشم                               که یک نظر فکنی خود فکندی از نظرم

چنین که در دل من داغ زلف سرکش تست                     بنفشه زار شود تربتم چو در گذرم

چه شکر گویمت ای خیل غم عفاک اللّه                         که روز بی کسی آخر نمی روی ز سرم

غلام مردم چشمم که با سیاه دلی                             هزار قطره ببارد چو در دل شمرم

به هر نظر بهت ما جلوه می کند                                 کس این کرشمه نبیند که من همی نگرم

                                        به خاک حافظ اگر یار بگذرد چون باد

                                       ز شوق در دل آن تنگنا کفن بدرم

 

February 07, 2009 

 

+ نوشته شده در  Mon 9 Feb 2009ساعت 1:26 AM  توسط لاکومه  | 

"... گفته بودم زندگی زیباست.

گفته و ناگفته ، ای بس نکته تا کاینجاست.

آسمان باز ؛

آفتاب زر ؛

باغ ها گل ؛

دشت های بی در و پیکر ؛


سر برون آوردن گل از درون برف؛

تاب نرم رقص ماهی در بلور آب؛

بوی خاک عطر باران خورده در کهسار ؛

خواب گندمزارها در چشمه مهتاب؛

آمدن ، رفتن ، دویدن؛

عشق ورزیدن ؛

در غم انسان نشستن ؛

پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن ؛


کار کردن ، کار کردن ؛

آرمیدن ؛

چشم انداز بیابان های خشک و تشنه را دیدن ؛

جرعه هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن ؛



گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن ؛

همنفس با بلبلان کوهی آوازه خواندن ؛



در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن ؛

نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن ؛



گاه گاهی ،

زیر سقف این سفالین بام های مه گرفته ،

قصه های در هم غم را ز نمنم های باران شنیدن؛

بی تکان گهواره رنگین کمان را

در کنار بام دیدن ؛

یا ، شب برفی ،

پیش آتش ها نشستن،

دل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن ...



آری، آری ، زندگی زیباست .

زندگی آتشگهی دیرینه پا برجاست .

گر بیفروزیش ، رقص شعله اش در هر کران پیداست .

ورنه ، خاموش است و خاموشی گناه ماست ."




+ نوشته شده در  Tue 20 Jan 2009ساعت 1:40 AM  توسط لاکومه  | 

نگاه اون خانم و آقای پیر رو نمیتون فراموش کنم و برای من هر روز آن نگاه و لبخند پررنگتر میشه.

به امید اون روز که من و تو ، مثل اون خانم و آقای پیر به یاد جوانی لبخند بزنیم.

آمیـــــــــــــــــــن.

 

+ نوشته شده در  Mon 29 Dec 2008ساعت 2:59 PM  توسط لاکومه  | 

تو از من پرسیدی که آیا می دانم دیوانه بودن چه مفهومی دارد ؟

درست است . این بار دیگر برایت داستانی تعریف نمی کنم .

دیوانگی یعنی  ناتوانی در بازگو کردن اندیشه ها . مانند این است که

 در کشوری بیگانه هستی ، می توانی همه چیز پیرامونت را ببینی و

درک کنی ولی نمی توانی  توضیح دهی به چه چیزی احتیاج داری یا

چه کمکی می خواهی چون با زبانی که در آن کشور صحبت می کنند ،

 بیگانه ای .

همۀ ما چنین مسئله ای روبرو شده ایم.

و همۀ ما به شکلی دیوانه ایم .

+ نوشته شده در  Fri 8 Aug 2008ساعت 4:40 AM  توسط لاکومه  | 

آدم ها شباهت های زیادی به هم دارند و اما تفاوت های اندک شان به چشم می آید.

نمی دانم ویرانی امروز دنیا به خاطر شباهت آدم هاست یا تفاوت شان.

تنها انگیزه ای که مرا به قلم زدن وا می دارد ، تلاش برای درک تفاوت
 
 هاست ، و کوششی برای اعلام آن که ما همه از یک خاک برخاسته ایم
 
 و عشق و شادی و رنج را به یک شکل تجربه می کنیم ، فقط کافی
 
است درون خود را با دیگران سهیم شویم تا شدت شادی و رنج مان را
 
 به اوج برسانیم و با تمام وجود در هر لحظه زندگی کنیم.


+ نوشته شده در  Sat 12 Jul 2008ساعت 1:32 AM  توسط لاکومه  | 

می توانم دوستان جدیدی پیدا کنم و به آن ها هم دیوانه بودن را بیاموزم تا عاقل شوند.

به آن ها خواهم گفت از اصول اخلاقی پیروی نکنند و به زندگی خود ، تمایلات خود و ماجراهای خود پی ببرند و زندگی کنند.

از کتاب جامعۀ حضرت سلیمان برای کاتولیک ها ، از قرآن برای مسلمانان ، از تورات برای یهودیان و از ارسطو برای ملحدان خواهم خواند.

اگر زندگی کنی ، خداوند با تو زندگی خواهد کرد .

اگر خطرات خداوند را نپذیری ، او به آن بهشت دور دست خواهد رفت و فقط موضوع بحث تفکرات فلسفی خواهد شد .

همه این را می دانند ولی هیچ کس گام نخست را بر نمی دارد ، شاید به این دلیل که می ترسد او را دیوانه بخوانند.

 

+ نوشته شده در  Sun 29 Jun 2008ساعت 2:53 AM  توسط لاکومه  | 

کاری که باید انجام دهی این است که دیوانگی ات را تحت کنترل در آوری.

 می توانی مانند هر موجود زندۀ عادی گریه کنی ، نگران شوی و یا

 عصبانی ، اما زمانی می توانی موفق شوی که به خاطر بسپاری روحت
 
 در وهـــلۀ نخست با صدای بلند به تمامی شرایط آزار دهنده می خندد.
+ نوشته شده در  Sun 29 Jun 2008ساعت 2:33 AM  توسط لاکومه  | 

واقعآ زندگی پر از تکرار لحظه هاست.


سوار ماشین شدم و آقای راننده پسر جونی بود.قیافش یادم نیست ولی صدای قشنگی داشت و خیلی آروم و شمرده صحبت میکرد.


چون مسیر طولانی بود،طبق عادت جلو نشستم و آقای دیگه ای پشت.


مسافر پشتی بعد نیم ساعت پیاده شد و ما هنوز باید یک ربعی رو راه می اومدیم.


از اونجایی که من خیلی باهوشم ، احساس کردم که باید جو دوستانه ای الان بوجود بیاد.


آقای راننده مثل اکثر راننده هایی که دیدم رفتار کرد.


شروع کرد یک مسئله رو بهانه کردن و سر حرف را باز کردن.


اول در مورد شهرم سوال کرد.


دوم مردم.


سوم در مورد مشکلات اجتماعی.


چهارم در مورد ازدواج.


وقتی از من در مورد اینکه ازدواج کردم یا نه پرسید.من جواب دادم خیر و قصد ازدواج هم ندارم.


از من پرسید چرا؟


من گفتم که هر کسی برای خودش یه شرایطی داره که شرایط من خیلی سخته ،و من خواسته های زیادی از زندگی دارم که ازدواج مانع این میشه که من به اون خواسته هام نرسم ، برگشتم بهش گفتم که البته اگه دیدم کسی با من هم مسیر بود حتمن این کارو می کنم.


ولی شرایط من خیلی سخته و هر کسی از عهدش بر نمیاد.


و چون کسی هم از عهدش بر نمیاد من هم نیازی ندارم به ازدواج فکر کنم.


ما شین تاریک بود و صورت هامون مشخص نبود.


وقتی که از من پرسید چه هدفی دارم در زندگیم، نمیدونم چرا با اینکه لبخند می زدم تو چشمهام پر از اشک شد.ولی خوشبختانه ماشین تاریکتر از این بود که بشه صورت هم رو دید چه برسه به چشمهای من.


جالبش اینجاست که وقتی من داشتم هم لبخند میزدم وهم تو چشمهام اشک جمع شده بود آقای راننده بهم گفت تو چقدر با قدرت صحبت میکنی .


من خندیدم،گفت چرا می خندی؟گفتم چه نظر جالبی!


بهم گفت خیلی کم هستند زنهایی که هم پراز قدرت باشن و هم اینقدر راحت و آزاد و با اعتماد به نفس.و من باز خندیدم .نه بخاطر اینکه خوشم اومده باشه از حرفاش، نه.


بخاطر اینکه اون نه چشمهای من و میدید و نه لبخند من و فقط صدای خنده من و می شنید ، و فکر میکرد که من از حرفاش خوشم اومده.


و برای من خیلی جالب بود که من در هفته با چند نفر به این شکل می تونم برخورد داشته باشم.


ولی این یکی برای خودش اسطوره ای بود.


این آقا سعی کرد در یک صحبتِ، یک ربع ، بگه که در مورد من چه نظری داره.


و جالبش اینجاست ، برام آرزو کرد که روزی دوباره، من و با شوهرم ببینه.


و من باز خندیدم.

خب، شاید از نظر خیلی ها من نباید به سوالاتش جواب میدادم.ولی من به همۀ سوالاتشم جواب ندادم.
 
ومن از کنار هیچ آدمی بی تفاوت نمیگذرم.دنیای آدمها هر روز برام جالبتر و جالبتر میشه. و شاید یکی از هدفهای من همینه که بتونم با تمام آدمهای که می بینم ارتباط برقرار کنم بدون هیچ نیتی.

 

+ نوشته شده در  Thu 19 Jun 2008ساعت 4:15 AM  توسط لاکومه  | 

این روزها:
دوست دارم به همه لبخند بزنم، حتی به تو که بی معرفتی.

همه رو بغل کنم و بوس کنم ، همه رو،پیر،جون،بچه،آشنا ،غریبه.....شایدم فکر کنن دیونه شدم ولی مهم نیست.

دلم میخواد فقط لبخند بزنم،اینقدر که هر کسی به لبخند من مثل لبخند خودم جواب بده.

یه لبخند آزاد،بی ریا ، بدون هیچ توقعی از هم دیگه.

این روزها ، من خودم و خیلی خیلی دوست دارم، همش خودم و می بوسم ، میگم :قربون خدا برم که اینقدر من و آزاد آفریده.

نمیدونم چرا اینطور شدم، ولی خیلی خیلی خوشحالم، اینقدر که نفسم از خوشحالی در نمیاد.

از خودم لذت می برم ، انتظار هم ندارم کسی بفهم ،منظورم چیه.

چون اینقدر ، این شادی من ساده هست که کسی فکرشم نمی تونه بکنه.
این روزها ، می خوام ساده ساده باشم.

دوست ندارم، رضا صادقی گوش کنم.میخوام آهنگ همسرم ستار رو بشنوم.می خوام صدای شیون فومنی وقتی که داره شعر گاو رو می خونه بشنوم .

می خوام فیلمهای که آخرشون خوب تموم میشه ببینم، می خوام فیلم سه شنبه ها با موری رو برای چندمین بار ببینم.

دلم می خواد کتابهای که پر از انرژی مثبت هست بخونم. نه کتابهایی که پراز غم ،دلم نمی خواد ،مثل اون کتابهایی که هیچوقت نخوندم و .....بخونم ، اون کتابهایی که مثلا پر از احساس.چون می تونستن نویسنده هاشون ساده تربنویسن، نه راه راه سفید وسیاه.

دلم می خواد با تو حرف بزنم و شادی و آزادیم رو با تو تقسیم کنم.
 
تویی که آدمی ، می فهمی آدم بودن چقدر ساده است.

خب،بزار ببینم !

من فکر کنم ، اگه وجدانت آزاد باشه ، اگه با خودت رو راست باشی ، اگه بفهمی گذشت یعنی چی، اگه بفهمی صبر یعنی چی ، اگه بفهمی فرصت یعنی چی .... حتمن آدمی .

اونوقت می فهمی که آدمی ، اونقت می فهمی که کم کاری نکردی،شاید یه موقع هایی بخاطر همین چیز هایی که داشتی و داری زمین خورده باشی ولی مهم نیست، پاشو و این دفعه بیشتر ازقبل آدم باش ، بیشتر محبت کن ، بیشتر لبخند بزن ، بیشتر عاشق باش، بیشتر فرصت بده .
 
شاید یکی هم اصلا حقش نباشه این چیزها ،ولی تو کم کاری نکن.تا می تونی آدم باش.
 
اصلا مهم نیست که ،کی می فهم و کی نمی فهمه ، مهم اینه که خودت از خودت لذت ببری .

آره، من به خودم ایمان دارم که آدمم، اصلا شک نکن ، چون این روزها دارم نتیجه اش رو می بینم.

اینم بگما ، همه اینا رو مدیون کسی هستم که خودش تشویقم کرد آدم باشم ، ولی خودش آدم نشد.

به امید اون روزی که من ببینم اون هم آدم شده.
 
وایییییییی چه حالی داره.

خدایا شکرت که من رو به این درجه از آدم بودن رساندی.
+ نوشته شده در  Mon 16 Jun 2008ساعت 4:44 AM  توسط لاکومه  | 

چقدر سخت درک این مسئله : که یکی ، برای فراموش کردن خاطراتش اول خودش رو فراموش کنه.

بعد، اسم خودش رو هم بذاره آدم .

حتی فکرش هم نمی تونم بکنم که طرف مقابلم ... نبود!

برای این موجود هیچ آرزویی ندارم.

+ نوشته شده در  Wed 11 Jun 2008ساعت 1:48 AM  توسط لاکومه  |