"... گفته بودم زندگی زیباست.گفته و ناگفته ، ای بس نکته تا کاینجاست.
آسمان باز ؛
آفتاب زر ؛
باغ ها گل ؛
دشت های بی در و پیکر ؛
سر برون آوردن گل از درون برف؛
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب؛
بوی خاک عطر باران خورده در کهسار ؛
خواب گندمزارها در چشمه مهتاب؛
آمدن ، رفتن ، دویدن؛
عشق ورزیدن ؛
در غم انسان نشستن ؛
پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن ؛
کار کردن ، کار کردن ؛
آرمیدن ؛
چشم انداز بیابان های خشک و تشنه را دیدن ؛
جرعه هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن ؛
گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن ؛
همنفس با بلبلان کوهی آوازه خواندن ؛
در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن ؛
نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن ؛
گاه گاهی ،
زیر سقف این سفالین بام های مه گرفته ،
قصه های در هم غم را ز نمنم های باران شنیدن؛
بی تکان گهواره رنگین کمان را
در کنار بام دیدن ؛
یا ، شب برفی ،
پیش آتش ها نشستن،
دل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن ...
آری، آری ، زندگی زیباست .
زندگی آتشگهی دیرینه پا برجاست .
گر بیفروزیش ، رقص شعله اش در هر کران پیداست .
ورنه ، خاموش است و خاموشی گناه ماست ."